بوی عید، بوی گوشت مونده!

نوشته‌شده در جامعه, دل نوشته, روزمره | ۳ نظر »

این روزها خیلی سعی کرده ام دو خط بهارانه بنویسم ولی خیلی زود فهمیدم کار مشکل تر از این حرفها است. نمی دانم! یا بهار رنگ وبوی خودش را از دست داده و یا رنگ های پلید و بوهای ناخوشآیند آنقدر زیاد شده اند که چیزی از بهار را حس نمی کنیم.

واقعاً دلیل اصلی اش را نمی دانم، این را همه مان شنیده ایم و تجربه کرده ایم که با بالا رفتن سن، نوروز هم دیگر برای آدم آن حال و هوای سابق را ندارد ولی نمی دانم چرا امسال کلاً چیزی به نام عید را حس نکردم. نه در وجود خودم و نه در وجود دیگران. نمی دانم شما هم حس کرده اید یا نه ولی موقع دیده بوسی و خوش و بش های اولین روز های سال انگار همه عبارت های شادباش را به زور از دهانشان خارج می کردند، انگار کسی مجبورشان کرده بود وگرنه اگر به اختیارشان بود همین دو سه کلمه را هم برزبان جاری نمی کردند. حالا اگر فقط آدم بزرگها اینجوری بودند هم می شد یک جوری توجیه کرد ولی انصافاً می توان گفت بچه های خردسال هم  در مقایسه با کودکی ما به هیچ عنوان لذت کافی از این روزها نمی برند. این را از چشمانشان می توان فهمید. انگار این روزها برایشان به جز دو هفته تعطیلی مدرسه با بقیه روزها تفاوتی ندارد. آنها هم گرفتار مباحث بی پایانی شده اند که مثل خوره روح و جان و عمر این مردم را ذره ذره نابود می کند. نمونه اش همین دیشب در مجلس عروسی، سر میز شام، کنار من ۴ تا پسر بچه بازیگوش پر سر و صدا نشسته بودند. می دانید به جای حرفهای کودکانه خودشان در باره چه جیزی بحث می کردند؟ عین دیالوگهایشان را اینجا می نویسم:

پسر بچه در حالی که داشت قاشقش را پر می کرد به بقیه گفت: «می دونید فرق غذای بیرون با غذای خونگی چیه؟» و پس از چند لحظه در حالی که قاشق پر از برنج و کباب کوبیده را روبروی خودش گرفته بود با چشمانش به کباب اشاره کرد و گفت: «توی این کباب به جای گوشت تازه گوشت مونده می ریزن!» پسرک کنار دستی اش در حالیکه دهانش را پر کرده بود با سر حرف دوستش را تأیید کرد و گفت: «آره، راست می گه، تازه بعضی ها هم با گوشت گربه کباب درست می کنن! خودم تو تلویزیون دیدم…» و بحث ها ادامه داشت، دروغگویی، عدم صداقت، کلاهبرداری و … در دنیای واقعی دغدغه اصلی این کودکان بود نه عاقبت کلاه قرمزی و پسر خاله، یا سرنوشت پرین و مبارزه داداش کایکو و تسوکه با آدم بدهای توی کارتون!

خیلی دردناک است ولی این کودکان خیلی زود وارد بخش تاریک این دنیا شده اند، حتی فرصت نکرده اند بوی عید را خوب استشمام کنند، همه چیز بوی “گوشت مونده” می دهد!

دویدن با دست و پای بسته

نوشته‌شده در ایران, سیاست | یک نظر »

امروز هم می دویم، با دستهای بسته، با پاهای زنجیر شده به فاصله فقط ۱ انگشت!

اما دویدن اینچنینی؟ می دویم و زمین می خوریم و زخمهایمان تا ابد نشان از بی عدالتی این روزها دارد. مهم نیست! مهم این است که همچنان ایستاده ایم سربلند و استوار، همچون خار در چشم عربده کشان بی منطقی که تنها لذتشان خلق صحنه های پارادوکسیکال و مصادره اراده مردم بی پناهی است که ….!

سخن کوتاه می کنم، گویاتر از زبان قاصر و قلم شکسته من گفتار صریح و علمی و دلسوزانه دکتر عماد افروغ است که از اعماق دلتنگی ها و رنجهای من فریاد می شود و همچو آبی است بر آتش دلم و کورسویی از امید به آینده ای روشن برایم به ارمغان می آورد: « امام علی(ع) در خطبه ۲۰۰ نهج‌البلاغه می‌فرماید، به خدا من از معاویه سیاست‌مدارتر هستم، اما دستم بسته است. دست علی(ع) بسته است، دست ما باز باشد؟ شاید داستان عوض شده است. اگر قرار است جا پای حضرت امیر(ع) بگذاریم باید دستمان بسته باشد. اما احساس می‌کنم دست خیلی‌ها باز شده است و من دیدم که بعضی‌ها دستشان باز شده است. » (+)

آقایان دستشان باز شده و ما همچنان با دست و پای بسته می دویم. می دویم و آنها همچنان ایستاده اند و به ما می خندند و نمی دانند که با دست و پای باز ایستاده اند و ما با دست و پای بسته در حال رفتنیم! آری آنها در همین نقطه می مانند و ما می رویم! آینده قضاوت خواهد کرد.

در میان این همه «اگر» *

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۶ نظر »

من شاید . . .

من امّا . . .

من اگر . . .

          تو تنها «باید»ی

                 در این امتداد تردید و باران و بی کسی.



               


     

*در میان این همه «اگر»

تو چقدر «باید»ی؟

-قیصر امین پور

 

هشتمین سال

نوشته‌شده در خودمونی, دل نوشته, شخصی | ۸ نظر »

پرسید: چندمین ساله؟

خیلی سریع گفتم : هشتمین سال.

ولی بعدش شک کردم! یک بار توی ذهنم حساب کردم، چند بار مثل بچه دبستانی  ها با انگشتهام شمردم، باز هم هشت می شد! برای بار دوم و سوم و . . . چندم حساب کردم، باز هشت شد. اصلاً از ظهر تا حالا دارم حساب می کنم، دیگه به خودم مشکوک شده ام؛ نمی دونم، یا معنی “هشت” عوض شده یا معنی سال! هرچی که هست جای “هشت سال” اینجا نیست.

با اینکه دلم خیلی تنگه ولی با اون حادثه، با اون روز، با اون ثانیه های بعد از اذان مغرب “هشت سال” فاصله ندارم. نه! فاصله ام اینقدرها نیست… فقط دلم خیلی تنگه… خیلی…

در بند جبر مرزی بی احساس

نوشته‌شده در دل نوشته | ۳ نظر »

ورود تو آزاد

عبور من ممنوع

گردش به سمت بی نهایت تنهایی. . .

آبی آبی، مثل امروز

نوشته‌شده در کمی فوتبال | ۸ نظر »

صبح که از خواب بیدار شدم و یاد بازی امروز افتادم کمی احساس استرس داشتم و این حالتی بود که از آخرین تجربه اش مدت زیادی می گذرد. با خودم گفتم این نشانه خوبی است از یک روز فوتبالی به یاد ماندنی برای من؛ و همینطور هم شد، یک عصر فوتبالی پر از استرس و هیجان، یک جمع چند نفره استقلالی دوآتشه، گلهای آبی رنگ فرهاد و مجتبی و فریاد و بالا و پایین پریدن های کودکانه و پایکوبی چند نفر آدم بالای ۷۰ ، ۸۰ کیلو وزن! و سپس سوار موتور سیکلت، غرق در سیل خروشان دریای آبی رنگ شادی مردمی که انگار خوشحال تر از آنها در این جهان وجود ندارد. دوستان پرسپولیسی مان هم که…. همه دچار غیبت صغری و کبری شده اند و فعلاً در دسترس نمی باشند.

خلاصه خیلی خوش گذشت، مدتها بود اینقدر فریاد نزده بودم، با اینکه حدود پنج ساعت و نیم از پایان مسابقه گذشته ولی هنوز هنجره ام درد می کند. قرمزهای عزیز هم خیلی خودتان را ناراحت نکنید، باخت به استقلال تا مدتها جزو وظایف تیمی شما خواهد بود، پس بیشتر به این فکر باشید که راهی برای کنار آمدن با این وضعیت پیدا کنید: «۷ بازی، سه مساوی، سه شکست و رتبه پانزدهم جدول!» حمید خان! خیلی دوستت داریم . . .

سر بلند کن ماه من . . .

نوشته‌شده در دل نوشته, مذهبی | ۹ نظر »

این ننگ کوفه است بر پیشانی بشریت

نشسته

به تماشای ذبح مردانگی در معبد عشق

و ماه من

که از خاک دلدادگی اش توان سربرداشتن نیست…

بامداد نوزدهم رمضان

من، ما، دیکتاتور، دیکتاتوری

نوشته‌شده در جامعه, سیاست | ۶ نظر »

فرعون در قفس

از روزی که صحنه به دار آویخته شدن صدام و چهره مغرورش را که به رخ حاضران می کشید دیدم که چند لحظه بعد بدل به کالبد بی جان و بی خطری می شود و با گردنی کج روبروی اعمال خویش، پایان تاریخ سیاه مردی به معنای واقعی کلمه خونخوار را برای عبرت دیگران به نمایش می گذارد  تا همین امروز که تصویر دیکتاتور جنایتکار مصر را در قفسی شبیه به نمونه های باغ وحش و سیرک، در حالی که با ناتوانی طعنه آمیزی روی تخت دراز کشیده مشاهده می کنم همیشه یک موضوع ذهنم را مشغول کرده است و آن اینکه یک دیکتاتور وقتی به لحظات ناگزیر زندگی اش می رسد و بالاجبار ناچار به پاسخگویی – هرچند گاهی نمایشی – در برابر بخشی از اعمال افشا شده و البته قابل بیان گذشته اش می شود واقعاً چه حالی دارد؟ خیلی دوست دارم بدانم مثلاً صدام وقتی در دادگاه، خود را رئیس جمهور عراق می خواند و با تحکم با قاضی سخن می گوید و یا حسنی مبارک در لحظه ای که حتی آن بخش جنایات تازه اش و خونهایی که هنوز داغ است را اتهامات واهی می خواند در دلشان چه می گذرد؟ در مورد گذشته و اعمالشان چگونه می اندیشند؟ آیا به عمر زمامداری خونین و خفقان بارشان هنوز هم با دیده افتخار می نگرند و یا اندکی در آن اعماق وجودشان احساس ندامت و پشیمانی می کنند؟ لحظات قتل و تجاوز و وحشی گری خود را بیشتر به یاد می آورند یا روزهای قدرتمندی و احترام و جلال و شکوه حکومتشان را؟ و هزاران پرسش بی پاسخ دیگر که تنها خود دیکتاتور ها می توانند به آن پاسخ دهند البته اگر دستکم با خودشان روراست باشند! اگر!

با این همه، دانستن و ندانستن من تفاوتی در اصل موضوع نمی کند و آن سرنوشت محتوم تمام دیکتاتورها است و این دیکتاتور الزاماً نباید یک حاکم و دیکتاتوری اش یک حکومت باشد. کمی به دور و بر خودمان بنگریم، کمی دقیقتر به خودمان نگاه کنیم. من و شما هم می توانیم دیکتاتور باشیم با قلمرو دیکتاتوری خودمان! می توانیم دیکتاتور خانه مان باشیم، یا در محل کارمان یک حکوت مستبد کوچک درست کنیم یا حتی موقع رانندگی در خیابان یا در نقش یک معلم در کلاس درس. بله! دیکتاتوری ها می توانند در وجود هرکدام از ما باشند، با عمرهای کوتاه و بلند، از چند ثانیه مثل لحظات اوج عصبانیت یک پدر در خانه تا یک عمر حکومت استبدادی یک خونخوار جنایتکار مثل حسنی مبارک! اما همه این دیکتاتوری ها یک سرنوشت دارند و آن نابودی حتمی و به جای گذاردن خاطره ای بد در تاریخ است، یکی در تاریخ جهان و دیگری در تاریخ زندگی یک انسان و آن یکی در تاریخ ذهن کودکان یک خانواده. سرنوشت محتوم بعدی پاسخگویی است، یکی در دادگاه و در شرایط نگهداری حیوانات وحشی، دیگری با دست و پای بسته و هر دو در حال جواب دادن به قاضی، آن یکی در حال  اعتراف در پیشگاه خودش در لحظاتی که انگشتش را به سمت ماشه می برد تا گلوله آهنی را به محتویات جمجمه اش اضافه کند و دیگری در حالی که توی اتاق با تنهایی خودش کلنجار می رود و تقاص کتکهایی را که به فرزندش زده از خودش می گیرد یا آن یکی که . . .! و این پایان یک دیکتاتوری است، اگر اهل درس گرفتن از تاریخ باشیم، اگر دوباره هوس آزمودن آزموده ها به سرمان نزند ، در غیر این صورت شاید پایان یک دیکتاتوری آغاز یک استبداد جدید باشد در لباسی نو، با گفتار و رفتاری جدید و البته اهدافی تازه.

 

هیاهــــــــو برای هیـــــــــچ!

نوشته‌شده در ایران, جامعه, روزمره, سیاست, مذهبی | ۵ نظر »

پریروز/ عصر/ تعمیرگاه مکانیکی

گرمای هوا در هفته گذشته بسیار وحشتناک بود و مردم حسابی کلافه اند، هر چند این دو روز گرمای تنور آسمان و زمین کمی فروکش کرده ولی حکایت گرمای تابستان خوزستان حکایت «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب»‌ ‌است، خلاصه این که بالاسر ماشین ایستاده ام و همینطور که عرق می ریزم و لحظه شماری می کنم برای تمام شدن کار ماشین، صاحب یکی از مغازه های اطراف وارد می شود، او هم خیس عرق است و بی حوصله، آمده کمی خوش و بش کند تا تحمل این ساعتهای دم کرده راحت تر شود. از گرما شکایت می کند و من از شرجی نفس بر اول هفته که در اهواز تجربه کرده ام برایش می گویم؛ در حین همین بحث ها یکدفعه با لبخند گفت: «شنیدید احمدی نژاد قانونی تصویب کرده که تابستون رو برای استانهای جنوبی حذف کنند؟ حالا قراره این قانون بره مجلس برای تصویب نهایی»

برگشتم گفتم:«نه جانم، ایشون که قوانین رو به مجلس نمی دن واسه تصویب، اصلاً مجلس چکاره است؟» زدیم زیر خنده و من گفتم:«اصلاً بعید نیست بخواد همچین قانونی هم تصویب کنه، همچین کاری قطعاً ازش بر میاد»

خلاصه صحبت گرما بود ولی تا اسم معجزه هزاره سوم آمد، بحث رفت سمت حرفهای عجیب و غریب رئیس دولت دهم و رسید به یک صندلی اضافه در جلسات و بشقاب خالی سر سفره نهار و ….! حالا لبخندم خشکیده و حرفی برای گفتن ندارم، بهتر است سرم به کار خودم باشد . . .

دیروز/ عصر/ دکه روزنامه فروشی

آخرین باری که جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم را یادم نمی آید، وجود اینترنت و ضعف روزافزون محتوای روزنامه ها باعث ترک این عادت لذت بخش ام شده، به هر حال به بهانه ای داشتم تیتر روزنامه ها را نگاه می کردم. کنار دکه یک جرثقیل کوچک ایستاده بود و چند نفر داشتند تزئینات مربوط به جشن نیمه شعبان را بالا و اطراف دکه نصب می کردند، آقایی که به نظر خیلی آشنا می آمد و یک نسخه روزنامه ایران در دست داشت از روزنامه فروش پرسید پس این کارون کجاست؟ منظورش روزنامه کارون بود، فروشنده هم در حالی که با انگشت روزنامه کارون را نشانش می داد با صدای بلند و کش دار تیتر یک اش را خواند:«بیا ایناهاش، هیاهــــــــو برای هیـــــــــچ!». مرد در حالی که روزنامه را بر می داشت با خنده رو به فروشنده که حواسش به نصب چراغ و پارچه های رنگی بود کرد و گفت:«آقای[..] دیگه این کارها برای چیه؟ مگر دولت تصویب نکرده؟ مگر نگفتند ظهور نزدیکه، پس این همه هزینه چرا؟ مگر خود احمدی نژاد نگفته دولت، دولت ظهوره؟ اصلاً مگر امام ظهور نکرده؟ پس کی دولت رو اداره می کنه؟ …»

تیتر روزنامه ها جلوی چشمانم رژه می روند، برمی گردم و نگاهی به چراغانی نصف و نیمه خیابان می اندازم و راهم را می کشم و می روم.

پس فردا/ یکشنبه/ نیمه شعبان

نیمه شعبان نزدیک است در حالی که روزنه امید بخش شیعیان تاریخ، اعتقاد به ظهور صداقت و عدالت حقیقی، مظلوم ترین اصل اعتقادی ما در سالهای اخیر بوده که در خدمت قدرت طلبان بی ریشه، به مضحکه کوچه و بازار و سوژه فکاهی و طنز نویسندگان و حتی گاهی موضوع خنده و شوخی خود ما بدل گشته است و  کوته فکران – به خیال خام خود -  از آن نردبانی ساخته اند به جبران کوتاهی فهم‌شان تا بر بام جهان نشسته و نقش ناجی منجی را بازی کنند اما ندانستند که سست پایگاهی است، آن بنا که بر پایه دروغ بنا نهاده شود و تشت رسوایی، هر چه از بام بلندتری بر زمین بیفتد شیشه های ترک خورده تزویر و دیوارهای پوسیده ریای بیشتری ویران می شود.

بوی ناخوش پیتزا!

نوشته‌شده در ایران, جامعه, روزمره | ۳ نظر »

یک شب تعطیل بود، در شلوغی پیتزافروشی به سختی خودم را به میز سفارش رسانم و داشتم به فهرست پیتزاها نگاه می کردم، ناگهان دستی از پشت جمعیت به میز رسید و در حالی که ۳ اسکناس ۱۰۰۰ تومانی را نگه داشته بود با صدایی کم رمق و لرزان گفت : «آقا یه پیتزا بده برای بچه ها!» من نگاهی به نرخ پیتزاها کردم که ارزانترینشان ۴۱۰۰ تومان بود و منتظر واکنش فروشنده بودم ولی مرد جوان پشت میز پس از ثانیه ای مکث پول را از مرد گرفت و از او خواست تا منتظر آماده شدن پیتزا باشد.

وقتی غذا را سفارش دادم تنها جای خالی برای نشستن، میزی بود که همان مرد که یک پیتزا درخواست کرده بود آنجا نشسته بود، روبرویش نشستم، در حالی که او رو به میز سفارش بود و تمام حواسش معطوف به جعبه هایی بود که یکی یکی تحویل مشتریان می شد من حرکات او را زیر نظر داشتم. موها و صورت نامرتبی داشت ولی پیراهن نسبتاً تمیزی پوشیده بود. مدام یک پایش را با حالت اضطراب تکان می داد و هر چند دقیقه یک بار نیم خیز می شد و سرنوشت جعبه های پیتزا را به دقت دنبال می کرد. بعد از حدود بیست دقیقه با تردید از جا بلند شد و چند قدم به سمت فروشنده رفت و در همان میانه راه ایستاد و با حرکات دست فروشنده را متوجه خودش کرد، مرد جوان از او خواست چند دقیقه دیگر صبر کند تا وقتی پیتزا آماده شد صدایش کند.

نمی دانم چرا ولی آن مرد توجه مرا به خود جلب کرده بود، در همین لحظات که او در وسط سالن ایستاده بود نگاهش کردم، شلوار مشکی کهنه ای به پا داشت و خاکی بودن آن مشخص می کرد در طول روز جایی روی زمین می نشسته است با کفشهایی وصله شده و زهوار در رفته؛ با این مشخصات بیشتر توجهم به او مشغول شد و طبق عادت همیشگی ام، با دیدن فردی که از نظر مالی در وضعیت بدی قرار دارد مدام توی ذهنم به گذشته ، حال و آینده او می اندیشیدم و البته به اینکه او در پیتزا فروشی چه می کند! نه اینکه او حق خوردن یک غذای خوب را نداشته باشد، نه، ولی فردی با وضعیت او معمولاً گزینه های ارزانتری برای غذای آماده انتخاب می کند، مخصوصاً وقتی بخواهد برای “بچه ها”یش شام بخرد . . .

توی همین فکرها بودم که پسرکی جعبه پیتز را برای مرد آورد، او سریع بلند شد و از همان دور با دست فروشنده را متوجه خودش کرد و همینطور که دستش را تکان می داد یکی دو بار گفت: “ممنون آقای ساندویچی…ممنون آقای ساندویچی” و به سرعت به سمت درب خروجی حرکت کرد، من هم به بهانه سر زدن به ماشین پشت سرش راه افتادم، قدم هایش  را کوتاه و تند تند بر می داشت ، انگار که دارد از جایی غریب و ناخوشایند فرار می کند. نمی دانم شوق رساندن پیتزا به خانواده بود و یا ناراحتی از حضور در فضایی نامتناسب و در کنار افرادی که هیچ شباهتی به او نداشتند ولی هرچه بود برای رفتن از آن محیط خیلی عجله داشت. از در که خارج شد به سرعت به سمتی رفت، رسید به دوچرخه کهنه اش که حدود پانزده قدم دورتر در قسمت تاریک پیاده رو پارک کرده بود، دوچرخه فونیکس با قدمت دست کم ۲۵ سال، با یک سبد بزرگ پلاستیکی و خورجینی که روی ترک بند آن نصب شده بود؛ جعبه پیتزا را با همان سرعت راه رفتن داخل خورجین گذاشت، دوچرخه را برداشت و از همان سمت توی تاریکی هوا ناپدید شد.

حالا من مانده بودم و افکار بی پایان و ذهن آشفته و پیتزاهایی که دوست داشتم از پنجره ماشین پرتشان کنم بیرون، از شکل جعبه شان هم بدم می آمد، حتی دیگر بوی خوبی هم نمی دادند، احساس می کردم تمام فقیران دنیا دارند به من نگاه می کنند، و با چشمانشان پیتزاها را از توی جعبه می خورند و در مورد من فکرهای بدی می کنند، انگار که من حقشان را خورده باشم! تازه این یک طرف قضیه بود مغزم به صورت موازی داشت سرنوشت آن مرد میانسال را مثل یک فیلم سینمایی درام برایم نمایش می داد، اینکه آن ۳۰۰۰ تومان ممکن است پول چند ساعت کارش بوده باشد؟ از چند روز قبل برای خریدن یک شام خوب برنامه ریزی کرده و پول جمع می کند؟ آخرین باری که توانسته طعم پیتزا را بچشد کی بوده؟ اصلاً تا به حال چنین غذایی خورده یا نه؟ چند نفر توی خانه منتظر یک پیتزا هستند؟ آیا او هم تکه ای از پیتزا خواهد خورد و یا به دروغ می گوید سیر است تا لقمه ای بیشتر برای دختر کوچولویش باقی بماند؟ توی ذهنش خوشحال است که توانسته یک شام خوشمزه به خانه ببرد و یا شرمنده است که فقط یک پیتزا توانسته بخرد؟ و هزاران سؤال و احتمال دردآور دیگر که داشت دیوانه ام می کرد و هر لحظه می توانست بغضم را بترکاند و تمام ناراحتی ام را بپاشد روی این شب بی انتهای غبارآلود. در میان این افکار به کسان دیگری هم فکر می کردم، به مسئولی که ممکن است تصمیم نادرستش سرنوشت چنین افرادی را رقم زده باشد. به افرادی که بی رحمانه حق دیگران را برای خود بر می دارند. به همه مردمی که می توانند به نوعی تغییر دهنده این وضعیت باشند و به خودم که چکار می توانم بکنم؟ چه کار باید بکنم؟ محمد حرف خوبی زد، گفت کوچکترین کاری که می توانیم بکنیم این است که تلاش کنیم خودمان به چنین سرنوشتی دچار نشویم و این آمار را بالاتر نبریم.

خدایا کمک کن به چنین سرنوشتی دچار نشویم، خدایا توان و ظرفیت و همت دستگیری از مستمندان را به ما ارزانی دار…آمین.